خواستم با خودم خلوت کنم دیدم نشد .
امروز من متهم شدم. فردا سوی دادگاه روان خواهم شد. ... تا پاسخگوی ظلمی باشم که به خانواده ام روا داشته ام. ... تا دیگر روانِ خانواده ام را آلوده نکنم. و جایزه راستگویی همسرم به مامور پلیس را نقداً تقدیم کنم. قاضی عادل جریمه ام خواهد نمود. آنگاه به درجه مجرمی ارتقاء خواهم یافت. ***** حَقّمه ... چشمم کور آخه یکی نیست که به من بگه چیکارت به دهکده .. اونم جهانیش مگه تو شهر زندگی نمی کنی؟!!! دهکده می خوای واسه چی؟!!! ***** ماهواره!!!! ای نماد پیشرفت بشر در عصر نه چندان دور من به جرم ارتباط با تو متهم شدم. من متهم به داشتن رسیور ماهواره ام. رسیوری که روان خود و خانواده ام را آلوده کرده است. ***** الآن باید به سیمای خودمان نگاه کنم. می گویند همین سیمای مان برای تعالی روان کافی ست. نگاه کنید به برنامه های زیبایش روان تان پاک می شود. ان تان پاک می شود. پاک می شود. اک می شود. می شود. شود. ود. د. از زرتشت پرسیدند که زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟ فرمود چهار اصل : دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم دانستم خدا مرا می بیند پس حیا کردم دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم ******************************** پ . ن : با تشکر از دوست گرامیم آقای طهماسب پور ایران زادا گیتی برخاست و خفتگان را بفرمود تا هشیوار برویند. رنج بیداری ، گنج رهایی می آرد می شاید تا دست بیافشانیم و پای بکوبیم که هستی،تنها اینست و دیگر هیچ. شادیانه ی نوروز را خجسته می داریم و بر دل ،آتشی بلند می نهیم تا مهر مزدا، میهن و کیان پارسی، جاودانه بماند ************* پ.ن: ممنون ار دوست خوبم فریدون خسروی
مطلب زیر توسط دوست گرامیم آقای طهماسب پور برایم ایمیل شد. چون جذاب بود حیفم اومد شما نخونیدش.
عمران صلاحي در دهم اسفندماه 1325 در اميريه تهران بدنيا
آمد.مادرش متولد سمنان
و پدرش از اردبيل بود. تحصيل را در 7 سالگي در دبستان
صنيع الدوله(قم) آغاز کرد
و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) وسپس
در سال 37 در دبستان
شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز) ادامه داد. نخستين
شعر خود را در مجله ي
اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد.
و بالاخره عمران صلاحي در شب 11 مهر 1385 دار فاني را
وداع گفت.
از میان خاطرات عمران صلاحی:
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند.
نصرت رحمانی که پشت سرشان
بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن.
خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم.
فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم
می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین
خواننده را از جیبش در
آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که
یکی وارد شد و پرسید: انبر
دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر
فروش خوبی ندارد. این
دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه
تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه
بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم
اشتباه می گرفتند...
ادامه مطلب
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی
رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد
:” مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را
گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند
در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت
نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت
درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم “هی رفیق کبریت داری؟ ” به من
نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را
روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد ..
لبخند زدم ونمی دانم چرا؟
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |

