تبليغاتX
زیستن در مه
خواستم با خودم خلوت کنم دیدم نشد .
 شنیده ها
ـ مدتیه به دلیل مشغله فراوان نمی تونم بنویسم . لذا برای اینکه مطلبی برای عرضه داشته باشم ، به شنیده ها  رو  آوردم.

(۱) 

 آنکه خوابش سنگین است را می توان بیدار کرد

 اما محال است بتوان کسی را بیدار کرد

 که خود را بخواب زده باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۲)

اگر می خواهی به عنوان متفکر شناخته شوی،

طوری صحبت کن که کسی چیزی نفهمد.

 فقط مرافب باش  کسی متوجه نشود که

 خودت هم چیزی نفهمیده ای!!!!

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در بیست و ششم آبان 1388  |
 قرار بود من مرده باشم

قرار بود من مرده باشم...همان زمان که مرا به سوی تو می آوردند... خودم شنیدم که این را می گفتند ... با همین دو تا گوشم... محض رضای خدا، حتی یک  نفر هم نبود که بگوید این دختر بدبخت  جان بدر خواهد برد. راستش را بخواهی، خودم هم باورم شده بود، برگشتی در کار نیست. دردوران سیاسی بازی، از این شرایط زیاد شنیده بودم. اما حالا داشتم باهاش روبرو می شدم. فقط دعا می کردم که زیاد سخت نباشد.

هیچ جا را نمی شد دید. نگهبان مرا کشان کشان به داخل اتاق آورد و بر روی صندلی نشاند... همان زنی که  هیکل درشتی داشت و از لطافت زنانه بی نصیب بود.

« مو بِلُنده... بلند شو نوبتت رسیده ... رو به دیوار...» همه ی اینها را موقعی گفت، که برای بردنم درب سلول را باز کرده و می خواست چشم بند بر روی چشمانم بگذارد.

وقتی در یک سلول، تنها هستی و بیرون سلول چیزی جز دالان باریک در انتظارت نیست، دیگر قرار است چه چیزی را نبینی... شاید می ترسید تا راهی برای فرار پیدا کنم؟ اما مگر می شد از آنجا در رفت؟

روی صندلی نشسته و منتظر بودم تا داستان شروع شود. 

 « خودت رو ردیف کن » این را نگهبان زمانی گفت که با مشتش به پشت سرم سُقُلمه داد.

« ولش کن ... ببندش به صندلی و برو» اولین بار بود که صدایت را می شنیدم.

نگهبان از اتاق بیرون رفت. این را صدای بسته شدن درب، گواهی داد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در نوزدهم مهر 1388  |
 منِ من... یا ... منِ دیگران

مطلب قبلی تجربه ای خوب برام شد که بفهمم در همه چیز محدودیت وجود داره.

 اینکه من خودم رو در نقش یه نفر گذاشتم که حالا لو رفته و شناخته شده و لذا دیگه نمی تونه بنویسه، باعث شد تا بعضی ها، از شرایطی که - بنابر روایت اون نوشته- منو ناراحت کرده، دمق شده و سعی کنن خودشون رو بی گناه نشون بدن. اما متعجبم چرا این فکر رو نکردند، که اگر می خواستم شناخته نشم می تونستم اسمم رو عوض کنم و با اسم مستعار تا ابد ناشناس بمونم.لذا مجبورم تا اون مطلب رو دوباره نویسی کنم. البته به منظور شنیدن نظرات شما.

 اما هدف اصلی از اون نوشته:

 اعتقاد دارم که همه ما دارای چند «خود» هستیم. آنکه در منزلیم با آنکه در جامعه ایم فرق دارد و... شاید در همه جهان اینگونه است. اما وقتی فاصله ی این «خود»ها زیاد و زیادتر می شود، نشان از یک بیماری مزمن در سطح جامعه است. اینکه باید منِ من باشم یا منِ دیگران.

شاید نیاز به توضیح زیادی نباشد که جامعه برای همه تعریفی ارایه داده و سعی میکند تا همه را در این چارچوب تعریف شده خاص قرار دهد. آن وقت چالشی بین ما به عنوان فرد و جامعه بوجود می آید. و نتیجه آن مشخص خواهد نمود که هر کدام، چه مقدار «من» را به خود اختصاص خواهد داد. ظاهراً عامل تعیین کننده در حل چالش فقط خودمانیم. اما شاید اینگونه نباشد. عامل تعیین کننده دیگر اعتبار و ارزشی است که جامعه برای فرد در نظر گرفته.

حتی در برخی موارد آنقدر به تعریف جامعه دلخوش می شویم که خودمان را فراموش کرده و آنگونه خود را می آراییم که جامعه برایمان تعریف داده است.

  جا دارد خاطره ای از ایام دانشجویی را نقل کنم. در خوابگاه دانشگاه هنر دوستی داشتیم از رشته سینما، که عکاسی هم می نمود. هر گاه عکسی می گرفت به دوستان عکاس ترم بالاتر نشان میداد و از آنها راهنمایی می گرفت. در بین عکسهای او چند کادر بسیار عالی توجه همه مشاورینش را جلب کرد. لذا او را تشویق کردند تا آن آثار را به جشنواره های عکس آن زمان ارسال کند. از قضا جایزه های خوبی نیز نصیب او شد. از اینجا بود که شخصیت او دگرگون شد. حال او بود که از دوستان عکاس میخواست که آثارشان را برای مشاوره به او نشان دهند.

شاید اگر کمی وفادار به «منِ» خود می مانست و غرّه در این شخصیت کاذبی که جامعه به او اعطا کرده بود نمی شد می توانست عکاس خوبی باشد.اما حیف شد.

اینکه چه مقدار از « من » سهم ماست و چه مقدار آن سهم جامعه سوالی ست که همچنان برایم بی پاسخ مانده است. لذا دوباره درخواست می کنم که «من» را برایم پیدا کنید.

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در یازدهم مهر 1388  |
 منو واسم پیدا کنید.

خواستم با خودم خلوت کنم دیدم نشد.

این حرف اولم توی این وبلاگ بود.

اما فکر نمی کردم اینقدر زود تعبیر بشه.

یه جایی داشتم ... بی نام و بی نشون

راحت مینوشتم... بی دغدغه ... نه اینکه تحفه ای باشه ها ...

ولی خودم بودم ...راحته راحت

 یهو بعضی از دانشجو هام -که برام خیلی عزیزند -  پیدام کردند.

اونا پبدام کردن ... اما من خودم رو گم کردم!!!! نه اینکه کلاس برای خودم بذارم ... 

دیگه راحتی قبل رو ندارم ... باید تکلیف خودم رو روشن کنم... چون

حالا نمیدونم باید مثل قبل بنویسم؟؟؟ 
یا مثل ا.س.ت.ا.د  د.ا.ن.ش.گ.ا.ه !!!!

 
لطفا منو واسم پیدا کنید.



|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در بیست و چهارم شهریور 1388  |
 اتوبوسی با چراغ خاموش

درست یادم نیست... شاید ریش می خاراندم...

که تو آمدی ... من و تو ... تنها در ایستگاه.

خاموشی چراغ کنار خیابان تاریکی را دو چندان کرده بود ...

اما بخار از دهان تو بر می خاست.

 هر از چند گاه ... نور ماشینی گذری، موهای بلوندت را به رخ می کشاند.

استغفرالله!!! تلاش کردم تا دعای سه شنبه را بخاطر بیاورم...اما!!!.

نگاهت به انتهای خیابان بود ... جایی که در تاریکی گم می شد

 «آقا این اتوبوس کی می آد؟» ...این را تو گفته بودی.

«نمی دونم»

به کنارم آمدی در حالیکه لبخند بر لبانت بود ...

بر خود لرزیدم... از تو دور شدم... به سوی خیابان.

اتوبوس آمد اما با چراغ های خاموش.

اکنون تو می خواهی سوار اتوبوس شوی

و من در زیر چرخ های اتوبوس...

آخرین تکان هایم را می خورم.

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در بیست و دوم مرداد 1388  |
 یقین

۳- اگر دیدی آنچه بر زبانت جاری می شود برایت غریب است،

یقین بدان که زبانت از عقلت پیشی گرفته.

2- اگر دیدی دور و برت فقط دیوار است،

 یقین بدان  که زبانت از عقلت پیشی خواهد گرفت.

1- اگر چوبی را معلق در هوا دیدی،

 یقین بدان که برای آشنایی با بدنت آمده. 

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در پانزدهم مرداد 1388  |
 گفت و شنود

آنچه را باید می گفتم٬... گفتم

اما...

 آنکه که باید٬

 نشنید

و آنکه نباید٬

 شنید

اکنون در اینجا!!!

منتظر خواهم ماند

تا بگویم آنچه را

که خود نیز نشنیده ام

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در سیزدهم مرداد 1388  |
 همینجوری 2

دوست دارن که ما نگیم همیشه

تا که بگن نگفتیم چه جوری شه

دو دستی چسبیدیم به دار قالی

هی می بافیم، اما با بی خیالی

توی ده ما یه کسی رو بردن

سر جاش یکی دیگه آوردن

بچه هامون توی خیابون هستن

چوب و چماقی هم اونور نشستن

یکی میگه رای ما رو پس بدین

جواب میدن خوندیم شون. نشنیدین؟

این همه رای آورده آقا خوبه

فکر می کنین الکی و دروغه

همین شماها رای دادین به ایشون

حواستون نیست چی نوشتین تو اون.(برگ رای)

جواب تون فقط چوب و چماقه

همراهشم تفنگ و آب داغه

جواب غیرت، همه سنگ و چوب شد

رادیو میگه که وضع ما چه خوب شد

میلیون آدم جمع شده توی میدون

ندیدیشون این همه توخیابون؟

آقا خوبه رفته بالای منبر

گفته رای من شد از همه سر

نگاه نکن به این خس و خاشاک

با یه جارو برقی همه میشن پاک

کیسه ی جارو برقی پر ز خونه

ندای الله اکبر هم توشونه

...

منم میشینم پای دار قالی

تا که ببافم با بی خیالی

پ.ن : حدود هفده سال قبل٬در شب شعر دانشگاه هنر غزلی شنیده بودم با این شروع:

«دوست دارند که سرگرم نگفتن باشیم    تا بگویند نگفتیم که ایمن باشیم»

که بیت اول همینجوری از اون برداشت شده . یاعلی

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در ششم تیر 1388  |
 واژه

کاش می شد

که در این وادی خاک

واژه ی  مرده ی عشق

با همان معنی دیرینه و پاک

زنده می گشت ٬

حیاتی می یافت.

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در بیست و دوم خرداد 1388  |
 بازارچه

از مردونگی فقط سیبیل ش رو داشت. چهره ای آفتاب سوخته با موهای جوگندمی. قیافه اش هم به دودی ها می خورد. « شیر بلال... شیر بلا...ل صد تومن» مدام داد می زد ... با صدای دورگه.

رفتم جلو و گفتم: « چرا صد  تومن... همه جا هفتاد و پنج تومنه».

نگاهی به من کرد که دلم هری ریخت. گفت: « همه جا پیشکش ٬ یه جا رو نشون بده»

گفتم: « اونا.... اون پسره»

سرش رو برگردوند و نگاهی به پسرکی انداخت که بیست متر آنطرفتر کیسه ای بلال جلویش روی زمین پخش بود و زیر آفتاب منتظر مشتری ایستاده بود.

مرد سبیلو رفت سمت پسرک و تمام بساطش رو بهم ریخت.« توله سگ حالا رو دست من در می آی... جمع کن...  جمع کن برو.» این را مرد گفته بود بعد از اینکه محکم خواباند توی گوش پسرک.

تمام مردم متوجه دعوا شده بودند. اشک از چشمان پسرک صورتش جاری شد. چند نفرکه ایستاده بودند به مرد اعتراض کردند. من مات و مبهوت در جای خودم خشکم زد. خودم را مقصر میدانستم.

مرد سبیلو به سر بساطش برگشت. دستفروش کناریش به او گفت:« چی هر روز بیچاره رو میزنی... روزی دست خداست.» 

پاسخ داد: « چشمش کور... نیاد زیر قیمت بفروشه».

دلم بحال پسرک سوخت. با پیژامه و یه تی شرت کهنه وایساده بود و با دست های خاکیش داشت اشک های صورتش رو پاک می کرد. به اتفاق اونایی که اونجا بودن رفتیم و بساط پسرک رو روبراه کردیم.

از اون بلال خریدیم... همون صد تومن... میخواست بقیه پول رو بده ... ازش نگرفتیم. ناراحت رفتم خونه و تا غروب نتونستم از یادش ببرم.

غروب بود. با ماشین از کنار بازارچه رد شدم. پسرک رو دیدم. پنجاه متر جلوتر از بازارچه، کنار خیابون به درختی تکیه داده بود. تمام بلال هاش رو فروخته بود.کیسه تا خورده و جمع شده بود زیر بغلش. تصمیم گرفتم اونو سوار کنم و تا یه جایی برسونم. شاید بخاطر قضیه صبح و عذاب وجدان... توی همین فکر بودم که ماشین نیسان زوار در رفته ای اومد و جلوش وایساد.

راننده به نظر آشنا می اومد... خودش بود...همون مرد سبیلو. پیاده شد و رفت پیش پسرک و تمام پول هاش رو ازش گرفت ... سوار ماشین شد و گفت : « زود سوار شو بریم».

پسرک در حالی که به دنبال او راهی شده بود گفت: « چشم بابا».

|+| نوشته شده توسط مصطفی مکبری در نهم خرداد 1388  |
 
 
بالا